تبليغاتX
نیــاز


نیــاز

هركي قلبتو شكست صداش و درنیار يه روز قلبش ميشكنه و صداش درمياد !!

سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست 
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
تو يک روياي کوتاهي ، دعاي هرسحرگاهي
شدم خام عشقت چون ، مرا اينگونه مي خواهي
من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز  که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ، زخود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ، زخود بي خودتر از مستي
نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه مي خواستي
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر
نمي ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم ديگر
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيزدل سلام از ماست
 

 

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 14:20 توسط | |

خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جادها بی تفاوت از کنارهم بگذریم و بگوییم:

این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

تقـــــــــدیم به کســـــــــــــــی که نمی دانم

در خاطـــــــــــرش می مـــــــــانم

یا برایش خاطره می شوم

من از هر چي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:59 توسط | |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:53 توسط | |


همه چی آرومه تو به من دل بستی....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...
.پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
.تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
تشنه چشماتم منو سیرابم کن....
منو با لالایی دوباره خوابم کن....
بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....
پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
همه چی آرومه تو به من دل بستی .....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....
شک نداری دیگه تو به احساس من...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

 

 

 من از هرچي به جز تو بي نيازم!

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 8:26 توسط | |

 پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!

 

 

به تو باختمو

تو این بازی را بردی

تبریک !

زیر و رو شدم

به روتم نیاوردی

تبریک !

بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت

واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی

تبریک !

مبارک دلت باشه

این همه بی احساسیات

حق داری دیگه نشناسی

منو با اون قلب سیاه

حق داری گریه هامو ببینی و بخندی

آزادی تا به هرکی دوست داری دل ببندی

روز من تاریک شد 

تبریک !

شب به من نزدیک شد

تبریک !

جاده عاشقی ما مثل مو باریک شد

تبریک !

مبارک دلت باشه......

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:31 توسط | |

بخوام از تو بگذرم

من با یادت چه کنم

تو را از یاد ببرم

با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم

تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

تو همونی که واسم

یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من

عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته

چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخه با چه جرائتی به دل بگم نمون برو

دل دیگه خسته شده

به حرف من گوش نمیده

چشم به راه تو می مونه

همیشه غرق امید

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:30 توسط | |

 

به تو میگم که نشو دیوونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه
دیگه بازیچه نمیشم

به تو میگم عاشقی ثمر نداره
واسه تو جز غم و درد سر نداره
من دیگه بچه نمیشم آه
دیگه بازیچه نمیشم

عقلم و زیر پا گذاشتی رفتی
تو منو مبتلا گذاشتی رفتی
به غم زمونه ای دل
منو واگذاشتی رفتی

به خدا منو رسوا کردی ای دل
همه جا مشتمو وا کردی ای دل
هرجا رفتی پا گذاشتی
فتنه برپا کردی ای دل

می دونم تو دیگه عاقل نمی شی
تو دیگه برای من دل نمیشی

من دیگه بچه نمیشم آه
دیگه بازیچه نمیشم

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:26 توسط | |

  بـــرگشتــه ام پشـیـمان
شــایــــد مــرا ببــخشی
ای نـــازنــیـــن ترین یـــار
شایــــد دوبـــاره بــیــنـم
در چـــشــم عاشــق تـو
شــــوقـــی بـــرای دیــدار

از قــلــب مـــهـــربــانـــت
دارم امـــیــد بـــخشــش
فـــرصــــت بــده دوبــــاره
بــــا بــــوســـه نــــوازش

فــــرصــت بــده که از نــو
از عشــق تــو بــمــیـــرم
بغضی که در دلم هست
بـــا بــوســه هــا بـــگیرم

بـــرگشتــه ام پـشیــمان
بــگـــذز تـــو از گـــنـاهــم
آری ، گــنــــاه مـــن بـــود
ای نازنـــــیـــن عـــاشــق
قــــلـــب تــو را شـکستم
ايـــن اشــتــبــاه مـن بـود

در بــــاز کـــــــن بـــه روی
دل خـــستــــه اسـیــــری
ای وای ، اگـــر کـه از مـن
ایــــن فرصـــت رو بـگـیری

در بــــــاز کــــــــن به روی
ایــن عـــاشــق خطــا کار
خشمی که دردلت است
بــــر جــــان مـــن فـــرودار

بـــرگشتــه ام پـشیــمان
بــگـــذز تـــو از گـــنـاهــم
آری ، گــنــــاه مـــن بـــود
ای نازنـــــیـــن عـــاشــق
قــــلـــب تــو را شـکستم
ايـــن اشــتــبــاه مـن بـود

 

 من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:53 توسط | |

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:0 توسط | |

 

گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا ولی باور نکردی!

گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی!

گفتم از نا باوری مُردم بیا و باورم کن

کم کن آزارم که میمانی تک و تنها ولی باور نکردی!

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی!

سوختن ها را تماشا کردی و پرپر زدن ها را ولی باور نکردی!

من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من!

گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا ولی باور نکردی!

 

 من از هرچی به جز تو بی نیازم!

Iran Eshgh Group !

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:54 توسط | |

 

الهی در شبه فقرم بسوزان

ولی محتاجان نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را می پذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با نا حق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم

 

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نا مهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

...

میروم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

...

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:48 توسط | |

یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت

ناجی عاطفه من ، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره ، که منو دادی نشونم

 وقتی شب شب سفر بود ، توی کوچه های وحشت

وقتی همسایه کسی بود ، واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب ، طپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست ، بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی ، به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی ، حلقه شبو دریدی

یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست ، ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش ، ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه ، هرجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق پشت ، لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت ، سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:20 توسط | |

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:50 توسط | |

این مطلبو می خوام برای خدای خوب خودم بنویسم برای خدایی که همیشه و در تمام مراحل حواسش به من هست خیلی دوسش دارم :

سلام خدای من،

كاش می شد تو فقط مال من باشی.گاهی اونقدر در مونده ونا امید می شم كه فكر میكنم تو من رو از یادبردی. فكر میكنم اونقدر سرت شلوغه كه وقت نداری به من توجه كنی. اما یه چیزی ته قلبم میگه كه تو هستی اما داری به آدمهای خسته تر از من میرسی. وقتی به ادمهای خسته تر از خودم فكرمیكنم، یه كم آروم میگیرم.نمیدونم این آرامش به خاطر اینه كه دارم تو رو شكر میكنم یادلم خنك میشه كه از من بیچاره تر هم هست.چقدربدجنس میشم گاهی!

تو به آدمها محبت دادی اما فكر میكنم خودتم متعجب می مونی از این همه حس بی مهری كه ما درحق همدیگه داریم. خدای من،یكی میگفت كه تو اون بالایی اماستاره های اسمون من داره یكی یكی كم میشه،چقدر راست میگفت. یه روزی همشون اون بالا بهم چشمك میزدن ولی الان انگاردارن خودشون رو ازم پنهان میكنن وبهم می گن كه بدشدم.

 خدا جون چرا من بد شدم؟

وای كه چقدر ما ادمها پر توقعیم.دلیل بد شدنمون رو هم میخوایم ازتو بپرسیم.و تو چقدر صبوری كه همیشه شیطون رو می بینی كه داره اروم اروم خودش رو توی وجود من جا میكنه اما باز هم سكوت میكنی وهر وقت در خونه ات رو میزنم،دست محبتت روروی سرم میكشی. بچه كه بودم فكر می كردم اینكه شیطون می ره توی جلدم،فقط یه جمله ساده اس برای یه نصیحت و یه هشدار مادرانه كه مامانم میخواست با گفتن اون،من رو به خوب بودن تشویق كنه.اما حالا گاهی واقعاً اون اینجاست.زیر پوست من.

 گاهی اونقدر بهش رو میدم كه جای تورو میگیره ومیاد نزدیكتراز رگ گردنم.چقدر اون لحظه ها زشت میشم.توی آینه كه نگاه میكنم انگار من نیستم.قلبم رومیبینم كه تار شده ومن هرروز این سیاهی رو تیره تر میكنم. ولی خدای من،چقدر خوبه كه وسط این همه غفلت وبی شرمی من،تو باز هم مهربونی و وقتی حتی با یه قلب سیاه میام و بهت التماس میكنم بزرگترین آدم زندگیم رو نگیری،تو خیلی زود یه كاری میكنی كه من آروم بشم. خدای من،چقدر من بهانه دارم برای دور شدن از تو و چقدرتو امیدواری به بازگشت ما آدمها، انگار به جای اینكه من به تو ایمان داشته باشم، توایمان داری كه من شیطون رو  يه روزي رها میكنم و میام به سمت تو

كاش من هم مثل تو بودم واینقدر زود نمی باختم...!

 

من از هر چي به جز تو بي نيازم! 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:1 توسط | |

 

راست می گوید...

کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به گفتن  آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام و بعضی از کلماتی را که در کودکی بر زبان می آوردم کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد

  این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.

کلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی نبود.

 نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.کلمه ها نمی توانند حرفی را که فراتر از این دنیای خاکی است بیان کنند.

 کدام کلمه می تواند تو را معنا کند؟؟

همیشه فرصت برای نوشتن هست اما برای دیدن و شنیدن فرصت کم است. عمر می گذرد و ناگهان در می یابیم چه رنگین کمان هایی را که ندیده ایم و چه صداهایی را که نشنیده ایم و چه حرف هایی را که هیچ وقت بر زبان نیاورده ایم.

من آن قدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه دفترهایم را پر خواهم کرد . من نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم. مگر برای از تو سرودن چقدر وقت دارم؟؟؟

کلمه ها ناتوانند وگرنه حرف های قلبم را برایت معنا می کردم و از آینه های بکر می خواستم که احساسم را به تو نشان دهند...

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:42 توسط | |

نمي دونم چرا زماني كه دلم خيلي ميگيره و دلم ميخواهد يه آهنگي گوش كنم،  دوست دارم فقط این آهنگ را گوش کنم.

خوب اين هم يه جور اعتياده!!!

 

به من چيزي بگو شايد

هنوزم فرصتي باشه

هنوزم بين ما شايد يه حس تازه پيدا شه

يه راهي رو به من وا كن

توي اين بيراهه بن بست

يه كاري كن براي ما

يه مايي هنوزم هست

به من چيزي بگو از عشق

از اين حالي كه من دارم

من از احساس شك كردن به احساس تو بيزارم

تو هم شايد شبيه من

توي اين برزخ گرفتاري

تو هم شايد نمي دوني چه احساسي به من داري؟

گريزي جز شكستن نيست

منم مثل تو مي دونم

نگو بايد بريد از عشق

نه مي توني نه مي تونم

به من چيزي بگو از عشق

از اين حالي كه من دارم

من از احساس شك كردن  به احساس تو بيزارم

تو هم شايد شبيه من

توي اين برزخ گرفتاري

تو هم شايد نمي دوني چه احساسي به من داري ؟

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:0 توسط | |

 

ترس...

 ترسم از ترس تو بوده برای خواستن عشقم

نیاد اون .....

نیاد اون روزی که دیره  واسه ی داشتن عشقم نیاد

ترس....

ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم

دیگه دل...

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم

ترس من از اینه که روزی روی قولم پا بذارم

واسه بد بینی و حرفات تو رو تنها بذارم

ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توس

کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب توس

ترس...

ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک و

تو نگاهم دیگه ...

دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم هم

ترس...

ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم

دیگه دل...

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:26 توسط | |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:0 توسط | |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:51 توسط | |

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
 
من از هرچي به جز تو بي نيازم!
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:37 توسط | |

فریاد سکوت

 گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضرب تبرهایتان زخمناک شد
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که در سر این بام بنشسه در کمین پرنده ای،
پرواز را علامت ممنوع گذارده اید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زَنید
گیرم که می بَرید
گیرم که می کُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟

 

 

يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بيفرهنگی ما
هر ز تمومه الفهاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش
دست من و تو بايد اين
پردهها را پاره کنه
کی ميمونه جز من و تو
درد ما را چاره کنه
يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:1 توسط | |

تقديم به خودت

  به چــه قیــمـتی گذشتی از شبـهای خیــس مهــتاب
چـــی گــذاشتــیم از مـن و تو ، به جـــز آرزوی بــــرآب


به چــه قیمــتی غــــرور رو ســــر راهـــمون کشیدیــم
چـــرا لحظـه های با هم ، بـــودن هامـــون رو ندیدیــم


خوب من مـــا هر دو باختیــم ، توی این بازی بی خود
هر دوتــامون کم گذاشتیـم کـه ترانه هامــون هــم مرد


چیزی از لحظــه نمـونده ، من وتــو لحظــه رو کشتیــم
حــکم اعــدام دل هامــون ، بــا غـــرورمــون نــوشتیــم


اگه دوستـــم نداری به روم نیـار، یه چیزی ازغــرورم واسم بذار
نـذار توی فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم


اگه دوستـــم نداری به روم نیـار، یه چیزی ازغــرورم واسم بذار
نـذار توی فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم


دلـــم رو اینقـــده نشکــن ، آخــــه این دل عاشقت بـود
لـــه نــکن ایــن قلـب خون رو ، آخـــه روزی لایـــقت بـود


دلم رو اینقـدر نســوزون ، مـــگه چی مـونده از ایــن دل
رفتـــی و بـــا بــی وفــائیـت ، زدی مهــــر نقــص بـاطــل


تو که دوست نداشتی باشی ، چـــرا آتیــشم کشیـدی
اون که تو خـودخواهی هـات مـرد ، دل من بود توندیدی


از تــــوی خــونــه وجـــودم بــه چـــه آســـونی پـــریــدی
ریخــتــن غــــــرور ایــن مـــــرد رو نـدیــدی ، نـشنـیــدی
ندیــدی ، نشــنیــدی


اگه دوستـــم نداری به روم نیـار، یه چیزی ازغــرورم واسم بذار
نـذار توی فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم


اگه دوستـــم نداری به روم نیـار، یه چیزی ازغــرورم واسم بذار
نـذار توی فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم


اگه دوستـــم نداری به روم نیـار، یه چیزی ازغــرورم واسم بذار
نـذار توی فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:0 توسط | |

شعر امروز را تقديم ميكنم به كسي كه روزي تمام زندگيم بود ولي مدتهاست فقط خاطره اي از زندگيم شده، كاري هم نميشه با اين سرگذشت و سرنوشت كرد!!!

براي من، نوشتن براي به ياد آوردن نيست بلكه براي فراموش كردن و درك واقعيتهاست.

گاهي، نگاهي ، يادي

 

سردي نگاه و بشكن

فاصله سزاي ما نيست.

تو بمون واسه هميشه

اين جدايي حق ما نيست.

بودن تو آرزومه....

 حتي واسه يه لحظه 

مي ميرم بي تو....

 خوندن من به بهانه است

يه سرود عاشقونه است

من برات ترانه ميگم

تا بدوني كه باهاتم

تو خود دليل بودن

بي تو شب، سحر نميشه

مي ميرم بي تو

 من عشقت رو به همه دنيا نميدم   

حتي يادتو به كوه و دريا نميدم

با تو مي مونم واسه هميشه

خاطرات تو رو چه خوب ، چه بد

حك ميكنم!

توي تنهاييام به تو فكر ميكنم

با تو مي مونم واسه هميشه

 

اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم

واست مي ميرم، جواب دنيا را ميدم

با تو مي مونم واسه هميشه

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:40 توسط | |

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید...

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:35 توسط | |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:27 توسط | |

بی تو اما عشق بی معناست٬ می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست٬ می دانی؟

آسمانت را مگیر از من٬ که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم بی جاست٬ می دانی؟

هر چه می خواهیم٬ آری٬ از همین امروز

از همین امروز مال ماست٬ می دانی؟

گرچه من یک عمر٬ همزاد عطش بودم

روح تو٬ همسایه دریاست٬ می دانی؟

دوستت دارم... همین! یک راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست٬ می دانی؟؟؟

عشق من! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی «اما»ست٬ می دانی؟؟؟؟

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:21 توسط | |

اگر که دل سوخته ای با توغريبه نيستم

که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط

درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط

حقیقت مرا ببین در این زمانه ی غلط

خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم

خوبم اگر که  بدم دروغ نیستم منم

مرا که پشت پا زدم به راه و رسم روزگار

اگر که عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار

در آستانه ی سفر پشت نگاه بدرقه

گریه نکن دعاكن مرا به خاطر بسپار

کنار همان دریای ابی که می رسد به انتظار

من ایستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 توسط | |

نیازم تولدت مبارک !

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:29 توسط | |

 

این شعر جواب خیلی کسایی که برام پیام خصوصی را میذارن را میده!

جواب کسایی که دلشون میخواد گاهی ، نگاهی ، یادی را داشته باشند و یا اینکه در خلوت خود عاشق نیاز تنها ولی در جمع دوستان در فراق نیاز تنها و .....

در زمانی که المیرا بودم، انگار که وجود نداشتم. همانا نباشم که هیچوقت حس نشم که وجود داشتم.

زمانی که المیرا بودم غرق در نیاز تنهایی بودم اما حالا نیاز شدم که یادم نره یه زمانی المیرا بودم!!

 

 کاش نیاز به تنهایی، تنها نياز آدم نبود.

 

چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه

لبريز از کينه و نفرت شي حس کني هنوز هم دوسش داري....

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي...

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه دوستش داري...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي:

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

 

راستی من اینقدر این آهنگ و شعر دوست دارم که دلم میخواد هر روز این شعر به روز کنم.

 بذار باور کنم دستاتو دارم

پس این فاصله تنها نذارم

بمون با من

بمون با من

نمی خوام، واسه هرچی ندارم کم بیارم

بذار باور كنم لو رفته رازم

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نباشی بعد تو سنگ صبورم

نمی تونم با این دنیا بسازم!

نباشی آسمونم جنس سنگه

شب و روز این دل دیونه تنگه

نذار با رفتنت دیونه تر شم!!!

جنون یک عمر با عقلم بجنگه

میخوام اشکم توی چشاي تو باشه

هميشه قلب من جاي تو باشه!

بمون با من توي اين ديونه حالي

نذار دنيا و دين من دو تاشه !!!!

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 15:17 توسط | |

خوبی ها و بدی ها و هرآنچه که بود گذشت.

برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ ديگري از درخت زمان بر زمين افتاد،سالي ديگر گذشت 

روزهايتان بهاري و بهارتان جاوادانه باد.

 

یکسال دیگه هم گذشت!

سالی که گذشت سال بدی برام نبود به جز این اواخر سال که این اتفاق لعنتی ..... شاید این هم مثل هزاران اتفاق دیگه یه حکمتی داشته، باز هم خدایا شکرت بابت همه داده ها و نداده هات.

 به تو نگاه مي کنم ٬ به تو که چون بهشت بر من مي پيچی و پروازم مي دهی

به تو که چشمهايت در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد

به تو که دلم مي خواهد در آغوشت چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم

به تو که تکه اي از قلب مرا با خود خواهی داشت

هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي٬ نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاند

(باشه دیگه نگات نمیکنم!!)

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:44 توسط | |


Design By : Night Skin